اسپوتنیک مصاحبه روزنامه نگار از نشریه سوئدی “سونسکا داگبلادت” خانم لوتا لوندبرگ  Lotta Lundberg با Horst Kopp  مورد توجه خوانندگان خود قرا می دهد.

خانم لوندبرگ در آستانه دیدار با کوپ ۸۵ ساله از خود پرسید: چه کسی منتظر من است – تجسم شر یا فقط یک فرد پیر و سردرگم؟ و به طور کلی   آیا درست است که نظرات او را که به احتمال قوی کراهت انگیز باشد، بیان کنم؟  برخی از دوستان من تهدیدها ، شانتاژ و خشونت آن زمان آلمان شرقی (جمهوری دموکراتیک آلمان) را به خوبی به یاد دارند، آنها می گویند که من مانند “یک سوئدی ساده لوح معمولی” رفتار می کنم که حتی نمی تواند تصور کند که کار کردن به نفع اشتازی  و از هیچ چیز پشیمان نشدن یعنی چه.

من خاطرات هورست کوپ را با عنوان Der Desinformant خوانده ام و چند مصاحبه قدیمی را تماشا کردم  و اکنون من در مقابل ساختمان بلند چند طبقه صورتی در Kiritsa ، در ۸۰ کیلومتری شمال غربی برلین ایستاده ام و دارم فکر می کنم که چه چیز در انتظار من است؟  شاید او فقط یک پیچ کوچکی در سیستم بود، یک کارمند معمولی و دور از تصمیمگیری های مهم؟

من به سرعت کفش هایم را برداشته و سعی کردم بیژو سگ پاگ او را نوازش کنم.

آقای کوپ می گوید: “هر روز صبح به مدت ۲۰ دقیقه او را با برس شانه می کنم”.

او جوان تر از ۸۵ سال به نظر می رسد. چشمان او آبی است اما سرد نیست. دستان زنده، دائماً حال ژست دادن. باید بگویم، او می داند چگونه به خود علاقمند کند. کمی دراز کشیده ، اما بسیار آرام است.

من سوالات زیادی دارم، اما هورست کوپ می خواهد به تنهایی صحبت کند. علاوه بر این ، با جزئیات.

او می گوید: من قربانی دگرگونی ها هستم. من قربانی سقوط دیوار برلین ام.

او مانند میلیونها آلمانی دیگر، داستان خود را از پایان جنگ (جهانی دوم) آغاز می کند. سردرگمی، گرسنگی و افتضاح پس از جنگ.

وی گفت: “من ۱۴ ساله بودم ، هیچ کاری نداشتم – نه کار داشتم و نه یک آموزش عمومی. من در خانواده اقوام دور زندگی کردم و احساس کردم هیچ کس به من احتیاج ندارد.

سپس ناگهان اتحادیه جوانان آلمان آزاد ظاهر شد – تنها سازمان جوانان مجاز در حوزه شوروی، که بعداً  تحت عنوان  جمهوری دموکراتیک آلمان رشد کرد. آنها یک سازمان ورزشی ایجاد کردند و زندگی به طرز چشمگیری تغییر کرد. او به قشر رهبری نفوذ کرد. به او حتی دوچرخه داده شد.

و اما کمونیسم چه شد؟ و حکومت خودکامه؟

من قبلاً کینه ای نسبت به سرمایه داران و طرح مارشال داشتم که ما از آن  به هیچ وجه کوچکترین چیزی نگرفتیم. به من می گفتند که به تو خبر کذب دادند و سر تو را با تبلیغات غربی گمراه کردند. ولی من می دانستم که پس از جنگ بعد از کنفرانس پوتسدام استالین به آدناور اولین صدر اعظم  پس از جنگ آلمان صلح پیشنهاد کرد ولی او به جنگ سرد ترجیح داد.

خانم لوندلبرگ: من جواب نمی دهم، بیصدا به بیژو نگاه می کنم و او به من نگاه می کند. هورست کوپ در حال ریختن قهوه است. گفتگو از سر گرفته می شود. هر ماه کوپ جوان برای گزارش دهی از کار خود به برلین سفر می کرد.

 گزارش دهی یعنی چه؟

بله، گزارش دهی در مورد دست آوردهای ما در زمینه حمایت از حیوانات و محیط زیست، اوقات فراغت و ورزش ، پیروزی های فوتبال.

 و ملاقات اول تان با اشتازی کی بود؟

در چند سال دیگر آنها به دنبال افراد جوان و داغ بودند – برای ایجاد یک دولت جدید که در آن فقیرها نباشند، برای برقراری و دفاع  از غرب تا  آنها ما را نبلعند.

من دقیقاً از چنین علاقه مندان آتشین بودم و دیدم که بالاخره در جای خودم هستم! در سال ۱۹۵۷ به وین رفتم و ناامید شدم: سرمایه داری منزجر کننده است، بهشت نیست، آینده ای ندارد.

او  در طول دو سال در دبیرستان اشتازی در بلزیگ در ۹۰ کیلومتری جنوب غربی برلین تحصیل کرد.

در اشتازی به وی پیشنهاد  کردند كه رئیس گروه X شود که مشغول پخش اطلاعات نادرست بود. برایش مهمتر از همه این بود كه در سال ۱۹۷۲ به لئو واگنر  از اتحادیه دموکرات های مسیحی رشوه داد تا او به رأی عدم اعتماد به ویلی براندت سوسیال دموکرات رأی ندهد. سوسیالیست  در جمهوری دموکراتیک آلمان، سودمندتر از دمکرات مسیحی بود. کوپ  به یاد می آورد که رای واگنر برایش ۵۰،۰۰۰ مارک تمام شد.

رشوه به سیاستمدار؟

با رضامندی – بله

این را به من بیاموزید.

باز هم بله.  باید شخص ناپایدار اخلاقی را انتخاب کنید، کسانی که بدهی دارند، عرق می خورند و رشوه می گیرند. او توصیه می کند که آنها قربانی ایده آلی هستند. و سپس او داستانی را در مورد آدرس های مخفی برلین و صندوق های پستی را آغاز می کند، در مورد نحوه استخدام ۲۷ نفر اطلاع رسان و “تله های عسل” (زنان خوشگل جوان) صحبت می کند. زنان تقریباً خطرناک تر از عرق خوردن هستند. مردان سر خود را از دست می دهند و در سرویس ویژه این – حکم اعدام است.

من جرات می کنم از او بپرسم: آیا آنها مرا به اشتازی می پذیرفتند؟ برای این کار چه چیز لازم است؟

او به اطراف من نگاه می کند، بعد از تعمق کوتاه می گوید: بله، تو واقعی هستی و این امر انسان را خلع سلاح می کند.

متوجه می شوم که از چاپلوسی لذت بردم، گرچه می دانم که این اشتباه است – به خصوص در چنین شرایطی.

خوب، و اما وجدان چه؟

این ما نبودیم که پخش اطلاعات غلط را شروع کردیم. ما ، به اصطلاح ، در صندلی عقب نشسته بودیم. آمریکایی ها پخت فرنی را شروع کردند و  ما از آنها گرفتیم. ما از خودمان دفاع کردیم. ما را نادرست به تصویر کشیدند و مجبور شدیم موضوع را اصلاح کنیم. و در این کار بسیار موفق بودیم. – من سرم را تکان دادم.

او ادامه داد: ما نازی های سابق را که هنوز در آلمان غربی درگیر سیاست بودند، افشا می کردیم، تبلیغات دشمن را درست نشان می دادیم و    روزنامه نگاران، نویسندگان لایق و ناشران لازم را استخدام می کردیم تا به ما در ساخت سوسیالیسم مساعدت کنند. البته، ما مجبور بودیم نوآوری ها بکار بگیریم. برای تزئین حقیقت و متوقف کردن جریان دروغ  همه وسایل خوب بود. ما بخاطر صلح مبارزه کردیم. همه چیز برای فروش است، سوال فقط سر قیمت است – این همان چیزی است که برشت گفت. یا مارکس؟

در سوئد، بسیاری افراد فیلم بلند زندگی دیگران و سریال وایسنز. تاریخ برلین را تماشا کردند. این البته داستانی است، اما در مورد شماست – ظلم ، بازجویی ، پبگرد، شنود، استراق سمع ، شکنجه.

او قطع می کند: این مزخرف و دروغ است.

تصور کنید که مقاله من را می نویسید. چگونه خود را توصیف می کنید؟  

من عاشق مردم هستم. من می توانم در آنها خوبی ببینم. من تحصیل کرده ام ، چیزهای زیادی را خوانده ام و از پدرم  یاد گرفته ام که هرگز تسلیم نشوم.

اما در مورد دیوار چیست؟ به محض اینکه سؤال کردم  بلافاصله متوجه اشتباهم شدم.

روسها نجیب ترین ملل هستند. آنها مردمی ساده و دلسوز هستند. تمام شر در این جهان از ایالات متحده است. ما برای صلح مبارزه کردیم. مامور واقعی اشتازی وفادار و باهوش است. او همیشه از دیدگاه خود دفاع می کند، اما می داند چگونه سازگار شود و خودخواه نیست. نکته اصلی ایجاد اعتماد است. اینجوری الان. اگر از تو خوشم نیامد، تو را  در ده دقیقه بیرون می کردم.

چهار ساعت با هم صحبت کردیم. سوار اتومبیل می شوم، او مرا همراهی می کند و مثل پدر با تکان دادن دستش از بالکن خداحافظی می کند. من تحت تأثیر علاقمندی قرار می گیرم، اما شک و تردید وارد روح  من می شود.

من راهی برلین می شوم.