پایگاه خبری صاف نیوز؛انتقاد کردن حق منتقد است ،این حق را نمی توان از هیچ نقادی گرفت.منتقد قلم یا تریبون برای نقد کردن داشته باشد یا نداشته باشد،باز هم نقادی می کند تا سره از ناسره قابل تشخیص شود.
نزدیک به چهار دهه است که می نویسم و از نوشتن لذت می برم،نوشتنی که برای مردم است،نه برعلیه آنان.اگر غیر از این بود،هرگز دست به قلم نمی بردم.نقد کردن آثار هنری و عملکرد برخی افراد و سازمان ها،تنها بخش کوچکی از نوشته های مرا تشکیل می دهند.همیشه سعی کرده ام دلسوز و منصف باشم،کمتر اتفاق افتاده از این خط قرمزی که خودم کشیده ام عبور کرده یا پا روی آن بگذارم.
معصوم نیستم، انسانی معمولی هستم که مانند همه اشتباه کرده و می کنم.
اگر گاهی به طور ناخواسته در نقدهایم از جاده انصاف خارج شده و آنچه درباره کسی یا جایی نوشته ام دور از حقیقت بوده یا جای اغماض داشته که چشم پوشی نکرده ام،از همه عذر می خواهم و حلالیت می طلبم،اما از آنچه که حقیقت بوده و افشاگری برحق،هرگز عذرخواه نبوده و طلب عفو نمی کنم،چون باید می نوشتم و افشا می کردم برای صلاح جامعه،به خصوص عرصه هنر،سینما و تلویزیون.
هرگز برای نقد ،نه روی میزی گرفته ام و نه زیر میزی تا له و علیه کسی یا جایی بنویسم و بگویم،تهدید و تطمیع نیز نپذیرفته و نمی پذیرم.
چندی است برای افشاگری ها و گفتن و نوشتن حقایق،مورد تهدید قرار گرفته و می گیرم،محدودیت هایی نیز برای فعالیت مطبوعاتی و هنری ام به طور محسوس و نامحسوس ایجاد کرده اند تا قلم را به نفع آنها بچرخانم یا روی زمین بگذارم.نتوانسته و نمی توانم چنین کنم،زیرا قراردادی نا نوشته با وجدان خویش بسته ام که تا پای جان نیز پای آن ایستاده ام،زیرا اعتقاد داشته و دارم که «حرف مرد یکی است».
آنانی که همواره دنبال تطمیع کردن من بودند،بعد از شناخت روحیات بنده،دست از این کار برداشتند،آنانی که هنوز مرا نشناخته اند،گاهی به این عمل دست می زنند که خیلی زود پشیمان شده و می شوند.
سخنم با برخی افراد و سازمان هایی است که مستقیم و غیر مستقیم بنده را تهدید کرده و می کنند.آنها بدانند که دیگر نه جانی در بدن دارم که از به خطر افتادنش بترسم ، نه مالی در تملک دارم که نگران از دست دادنش باشم،نه حق مسلم بازنشستگی که آن را قطع کنند،نه بیمه ای که باطل کنند،نه شغلی که از دست برود و نه سرپناهی که بر سرم خراب کنند!مدت هاست زندگی را برای خودم پایان یافته می دانم و اهمیتی نیز نمی دهم باقی آن کی و کجا تمام شود.با این شرایطی که من دارم،تهدید کارگر خواهد بود؟!تهدید به دادگاهی شدن یا زخم زدن بر پیکرم در کوچه و خیابان و یا ریختن آبرویم بر سر بازار،در من کارگر نیست.شاید زمانی ترس از جان داشتم،اما اکنون نه تنها ترسی از آن ندارم،بلکه به استقبالش نیز خواهم رفت،زیرا هرگز آرزویی نداشته و ندارم که نگران رسیدن به آن باشم.تنها خواسته و نیت قلبی من،سلامت و رفاه مردم است که آن هم در ید قدرت خداوند رحمان و رحیم است و در دست مسوولان کشور و افراد غنی.
ملانصرالدین،بخشی از وجود من نیست،آینه ای تمام قد و شفاف از روح و جسم من است.او یکی از بهترین و تاثیرگذار ترین منتقدان دلسوز جامعه بود و هست،اگر می گویم هست،به خاطر ساری و جاری بودن افکار و آرزوهایش در وجود افرادی چون من است.
از کودکی ملانصرالدین و افکارش را دوست داشتم و دارم.شانس داشتم که صورتی از چهره او را در عالم واقع ببینم.این اتفاق ملا را در من نهادینه کرد.دوست داشتم قدم در راه او بگذارم که گذاشتم.عده ای به غلط فکر می کردند ملانصرالدین تخلص من است که از کس دیگری به سرقت برده ام،آنان و همه بدانند که ملانصرالدین تمام وجود من است،نه تخلص.در فیلمنامه،نقد،یادداشت،مقاله،طنز و شعر تخلص من اورنگ است.
سال هاست که روزنامه نگار،فیلمنامه نویس،فیلمساز مستند،برنامه ساز و از همه مهم تر و والاتر معلم بوده و هستم.همیشه پیشنهاد داشته و دارم تا خودم و قلمم را به سوی افراد و سازمان هایی بچرخانم تا صاحب مال و منال شوم،همان گونه که عده ای این کار را کردند و صاحب همه چیز شدند،حتی شاگردان شاگردانم،اما در قبالش حرمت ، عشق به قلم و اعتماد مردم را از دست دادند،چیزهایی که برای من مهم بوده و هست و خواهد بود.
شاید من بیشتر از هرکس دیگری می توانستم و می توانم با چرخش قلم از سوی حق به سمت ناحق صاحب همه چیز شوم،اما نچرخاندم و مالک هیچ شدم،هیچی که به آن افتخار می کنم.
همواره عشق به دین و میهن خویش داشته و دارم.با وجود تمام سختی ها و ناحقی هایی که در حقم شد،هرگز حاضر به جلای وطن نشده و نمی شوم،حتی پاسپورت هم نگرفته و نخواهم گرفت.