صاف نیوز: پشت پنجره کلاس ایستاده و به منظره پاییزی حیاط مدرسه نگاه می‌کرد. هرازگاهی با پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کرد. بچه‌ها ساکت و مبهوت سرجاهای خود نشسته بودند. بغض سکوت گلوهای شان را می‌فشرد. معلم برگشت و نگاهی به شاگردان انداخت. چشمانش خیس بودند، چشمان بچه‌ها نیز خیس بود. دانش‌آموزان به او عشق می‌ورزیدند، زیرا معلم نازنینی بود که شاگردانش را مانند مادری مهربان دوست داشت و به آنان عشق می‌ورزید. چشم معلم، به دسته گلی افتاد که جای یکی از بهترین و سرزنده‌ترین شاگردانش را اشغال کرده بود. دوباره اشکش سرازیر شد. رویش را از بچه‌ها برگرداند تا آنان اشکش را نبینند. کلاسی که مظهر زندگی بود، بوی مرگ می‌داد. آرام به کنار تخته سیاه رفت و گچ را در دستان لرزانش گرفت. سعی کرد چیزی بنویسد، اما نتوانست. گچ را سرجای خودش گذاشت. احساس کرد صدایی آشنا سؤالی از او می‌پرسد. به سمت شاگردان برگشت تا مثل همیشه جواب سؤال‌های پی در پی او را بدهد، اما چشمش به دسته‌گل افتاد. نگاه بچه‌ها نیز به سمت دسته گل برگشت. خواست چیزی بگوید، اما بغض راه حنجره‌اش را بسته بود. دوباره به سمت تخته سیاه برگشت و گچ را محکم در دست گرفت. وظیفه‌اش به او حکم می‌کرد تا مثل همیشه درسش را بدهد، اما پرپرشدن گل سرسبد کلاسش توان آموختن را از او گرفته بود. خودش را جمع‌وجور کرد تا درس را شروع کند. باید این کار را می‌کرد، چون چشم امید بچه‌ها به او بود. اگر او روحیه خود را به دست نمی‌آورد، بقیه بچه‌ها نیز از غصه دق می‌کردند. به هر زحمتی بود گچ را روی تخته گذاشت و کشید، با بلند شدن صدای ناله گچ بغض معلم ترکید، بغض کلاس هم ترکید.

سیدرضااورنگ